![]() |
![]() |
|
| خدایا چگونه زیستن را به من بیاموز چگونه مردن را خود خواهم آموخت.(دکتر علی شریعتی) |
|
حرفهایی هست برای نگفتن
و ارزش عمیق هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد. و کتابهایی نیز هست برای ننوشتن و من اکنون رسیده ام به آغاز چنین کتابی که باید قلم را بکنم و دفتر را پاره کنم و جلدش را به صاحبش پس دهم و خود به کلبه ای بی در و پنجره ای بخزم و کتابی را آغاز کنم که نباید نوشت. زنده یاد دکتر علی شریعتی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 19:48 توسط سحر |
|
|
خدایا, مرا یاری ده تا جامعه ام را بر سه پاییه کتاب, ترازو و اهن استوار کنم و دلم را از سر چشمه حقیقت , زیبایی و خیر سیراب کن.
خدایا, جامعه ام را از بیماری تصوف و معنویت زدگی شفا بخش, تا به زندگی و واقعیت باز گردد و مرا از ابتذال زندگی و بیماری واقعیت زدگی نجات بخش, تا به ازادی عرفانی و کمال معنوی برسم. خدایا, این ایه راکه بر زبان داستایوسکی رانده ای , بر دلهای روشنفکران فرودار که : (( اگر خدا نباشد , همه چیز مجاز است.)) جهان فاقد معنی و زندگی فاقد هدف و انسان پوچ است و انسان فاقد معنی, فاقد مسئولیت نیز هست. خدایا , در برابر هر چه ماندن را به تباهی میکشاند , مرا با نداشتن و نخواستن رو یین تن کن. خدایا , در تمامی عمرم , به ابتذال لحظه ای گرفتارم مکن که به موجوداتی بر خورم که در تمامی عمر , لحظه ای را در ترجیح عظمت , عسیان و رنج,بر خوشبختی , ارامش و لذت اندکی تردید کرده اند! خدایا, به هر که دوست میداری بیاموز که : عشق از زندگی کردن بهتر است و به هرکه , دوست تر میداری, بچشان که: دوست داشتن از عشق برتر . خدایا , به من توفیق تلاش در شکست , صبر در نومیدی , رفتن بی همراه , جهاد بی سلاح , کار بی پاداش, فداکاری در سکوت , دین بی دنیا, مذهب بی عوام , عظمت بی نام , خدمت بی نان , ایمان بی ریا , خوبی بی نمود , گستاخی بی خامی , مناعت بی غرور , عشق بی هوس , تنهایی در انبوه جمعیت , دوست داشتن بی انکه دوست بدارند , روزی کن. خدایا , مرا همواره هشیار و اگاه دار , تا پیش از شناختن درست و کامل کسی یا فکری , مثبت یا منفی قضاوت نکنم . خدایا , شهرت, منی را که می خواهم باشم , قربانی منی که می خواهند باشم, نکن. خدایا , خود خواهی مرا چنان در من بکش , یا چنان برکش تا خودخواهی دیگران را احساس نکنم , و از ان در رنج نباشم. خدایا , اتش مقدس شک را انچنان در من بیفروز تا همه یقین هایی را که در من نقش کرده اند , بسوزد و و انگاه از پس توده این خاکستر لبخند مهروار بر لبهای صبح یقینی, شسته از هر غبار طلوع کند. فرازی از نیایش دکتر شریعتی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 11:9 توسط سحر |
|
|
سلام به همه ی شما عزیزان.عبادتون قبول.خیلی وقته که آپ نکردم و بابت همین از همتون معذرت می خواهم.به خاطر بعضی از مشکلات وقت نکردم به بلاگ بیام.امیدوارم از مطالب جدیدی که گذاشتم خوشتون بیاد.
قربان شما: سحر |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 0:27 توسط سحر |
|
|
شرافتِ مرد ، به بکارتِ زن ميماند! ...
يکبار که لکه دار شود ، ديگر قابل جبران نخواهد بود! ... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 0:24 توسط سحر |
|
|
حسین(ع) بیشتر از آب تشنه ی لبیک بود
افسوس که به جای افکارش زخمهایش را نشانمان دادند و بزرگتریت دردش را بی آبی معرفی کردند. (دکتر علی شریعتی) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 0:23 توسط سحر |
|
|
۱۰سخن از شهید دکتر علی شریعتی که هر کدام در خودش هزاران سخن دگر نهفته است :
۱.مسئولیت زاده توانایی نیست ، زاده آگاهی است و زاده انسان بودن. ۲.دلی که از بی کسی غمگین است ، هر کسی را می تواند تحمل کند. ۳.ارزش عمیق هر کسی به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد. ۴.عشق به آزادی مرا همه عمر در خود گداخته است. ۵.اگر پیاده هم شده است سفر کن ، در ماندن می پوسی. ۶.خدا و انسان و عشق ، این است امانتی که بر دوش ما سنگینی می کند. ۷.قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد. ۸.مرا کسی نساخت ، خدا ساخت . نه آنچنان که کسی می خواست ، که من کس نداشتم . کسم خدا بود ، کس بی کسان. ۹.هر کسی را نه بدان گونه که هست احساسش می کنند ، بدان گونه که احساسش می کنند ، هست. ۱۰.استوار ماندن و زیر هر باری نرفتن ، دین من است. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 0:21 توسط سحر |
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 0:19 توسط سحر |
|
|
تعجب نکنید.آری پیامبری به نام محمد به رسالت نرسیده ودینی به نام اسلام نیامده البته برای کسی که او را و دینش را نمی شناسد. چه فرقی میان کسی است که قبل از بعثت پیامبر بوده وکسی که بعد از او آمده واو را نمی شناسد. هر دو نسبت به پیامبر جاهلند ولی به طرق مختلف.
حال لحظه ای تفکر کنید. در چه دوره و قرنی زندگی می کنید؟ آیا تا به حا ل پیامبری برای هدایت شما آمده؟ آیا این جمله درست نیست که "کسی که کتاب نمی خواند حال وروز کسی را دارد که سواد خواندن ندارد"
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 0:16 توسط سحر |
|
|
نجات یافتم!
سبک بار شدم! سقف کوتاه و سنگین آسمان را ناگهان از بالای سرم بقرداشتند ملکوت پاک و بی مرز رهایی بر سرم خیمه افراشت تجرد را همچون یک روح گریخته از تابوت کالبد احساس می کنم. همچون جان نور جوهر عشق روح ایمان در من حلول کرد. چه آزاد و سبک دم میزنم! دکتر علی شریعتی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 0:11 توسط سحر |
|
|
ای مسافر غریب در دیار خویشتن با تو آشنا شدم
با تو در همین مسیراز کویر سوت و کور تا مرا صدا زدی دیدمت ولی چه دیر دیدمت ولی چه دور
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 0:6 توسط سحر |
|
|
و آن گاه خود را کلمه ای می یابی که معنایت منم
و مرا صدفی که مرواریدم تویی و خود را اندامی که روحت منم و مرا که دلم تویی و خود را معبدی که راهبش منم و مرا قلبی که عشق تویی و خود را شبی که مهتابش منم و مرا قندی که شیرینی اش تویی و خود را طفلی که پددرش منم و خود را انتظاری که موعودش منم و مرا التهابی که آغوشش تویی و خود را هراسی که پناهش منم و مرا تنهایی که انیسش تویی و ناگهان سرت را تکان میدهی و می گویی: نه هیچ کدام هیچ کدام این ها نیست چیز دیگری است یک حادثه دیگری و خلقت دیگری و داستان دیگری است و خدا آن را تازه آفریده است دکتر علی شریعتی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 12:4 توسط سحر |
|
|
با شنیدن نام شریعتی آن چه در ذهن نقش می بندد شور و آزادگی است.شریعتی یکه تاز عرصه ی روشن فکری دینی در دوران معاصر است.
وی تمامی داشته های خود را در خدمت دین قرار داد و از بسیاری خواسته ها چشم پوشید. دانش غیرت جسارت و هنر شریعتی به بهترین شکلی بازگو کننده ی رنج هایی بود که او می کوشید و بیانگر دردهایی است که مردم این دیار پیوسته با آن چهره به چهره بوده اند. و به راستی که آنان که اهل تفکر و تامل هستند می فهمند که شریعتی استاد بزرگی بود و جامعه و جوانان امروز از وجود همچین گوهر با ارزشی که مانند ندارد بی بهره اند.. تقدیم به معلم شهید دکتر علی شریعتی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 16:39 توسط سحر |
|
|
دو پاره ابر آرام و خوش آهنگ
به سراغ هم آمدند. ناگهان برقی زد و قهقهه ی دیداری. و دو نیمه سیب سقراطی یک سیب شد. و باریدن گرفت. و نخستین بهار آغاز شد. (زنده یاد دکتر علی شریعتی) |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 16:30 توسط سحر |
|
|
ای پرستو برگرد!
ای پرستو که پیام آور فروردینی بگریز از من از من بگریز! باغ پژمرده پامال زمستان ها چشم بر راه بهاری نیست دکتر علی شریعتی |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 12:18 توسط سحر |
|
|
مرا كسي نساخت٬ خدا ساخت٬ نه آنچنان كه كسي مي خواست كه من كسي نداشتم ٬كسم خدا بود٬ كس بي كسان ! او بود كه مرا ساخت آنچنان كه خودش خواست٬ نه از من پرسيد٬ نه از آن "من ديگرم"! ...... بهترين فرشته ها همين شيطان بود. مرد و مردانه ايستاد و گفت : نه سجده نميكنم٬ تو را سجده ميكنم اما اين آدمكهاي كثيفي را كه از گل متعفن ساخته اي٬ اين موجود ضعيف و نكبتي را كه براي شكم چرانيش خدا و بهشت و پرستش و عظمت و بزرگواري و آخرت و حق شناسي و محبت و همه چيز و همه كس را فراموش ميكند سجده نميكنم! من از نورم٬ ذاتم از آتش پاك و زلال بي دود است٬ من اين لجنهاي مجسم پليد پست را سجده كنم...؟ ..... الان كه خدا و شيطان بيايند و يك نگاهي به اين بچه هاي قابيل بيندازند٬ شيطان سرش را بالا نميگيرد و سينه اش را جلو نمي دهد؟ آن رجز "فتبارك الله" براي همين ها بود؟ يا براي قربانيان بي دفاع اينها؟ ..... ناگهان خداوند خدا٬ دستهاي بزرگ و زيبايش را٬ دستهايي كه معجزه خلقت و حيات از آن دو سرزده اند در سينه فضا پيش آورد ... كوهي از آتش ٬ آتش ديوانه و گدازان و بيقرار در كف دستهاي وي پديد آمد ...وحشت همه كائنات را ساكت كرده بود. ناگهان نداي خداوند خدا٬ هستي را در سكوت عدم فرو برد. ندا آنرا بر كوهها و صحراها و درياها عرضه ميكرد٬ هيچيك را از وحشت ياراي پاسخي نبود . دشتهاي پهناور دامن فرا چيدند٬ درياها پا به فرار نهادند٬ همه از برداشتنش سرباز زدند٬ من برداشتم! ما برداشتيم!! خداوند خدا در شگفت شد و در حاليكه بر چهره اش گل سرخ شادي ميشكفت و شهد محبتي از لبخند زيباي لبانش ميريخت گفت : آه! كه چه سخت ستمكار ناداني |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 11:59 توسط سحر |
|
|
در شگفتم که سلام آغاز هر دیداری است
ولی در نماز پایان است شاید این بدان معناست که پایان نماز دیدار است. (دکتر علی شریعتی) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 11:47 توسط سحر |
|
|
دنیا را بد ساخته اند
کسی را که دوست داری ٬ دوستت ندارد
کسی که تو را دوست دارد٬تو دوستش نداري
اما کسی که تو دوستش داری و او هم دوستت دارد ٬
به رسم و آیین زندگانی به هم نمی رسند .
و این رنج است
زندگی یعنی این .
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 16:30 توسط سحر |
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 16:29 توسط سحر |
|
|
تو می دانی و همه می دانند که زندگی از تحمیل لبخندی بر لبان من از آوردن برق امیدی در نگاه من از بر انگیختن موج شمعی در دل من عاجز است.تو می دانی و همه می دانند که شکنجه ها دیدن به خاطر تو زندانی کشیدن به خاطر تو و رنج بردن بپای تو تنها لذت بزرگ زندگی من است.از شادی توست که من در دل می خندم و از امید های توست که برق امید در چشمان خسته ام می درخشد و از خوشبختی توست که هوای پاک سعادت را در ریه هایم احساس می کنم. نمی توانم خوب حرف بزنم نیروی شگفتی را که در زیر این کلمات ساده و جمله های ضعیف و افتاده پنهان کرده ام دریاب... دریاب... من تو را دوست دارم همه ی زندگی ام و همه ی روزها و همه ی شبهای زندگی ام هر لحظه از زندگی ام بر این درستی شهادت می دهند شاهد بوده اند و شاهد هستند. آزادی تو مذهب من است .... خوشبختی تو عشق من است.... آینده تو تنها آرزوی من |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 19:33 توسط سحر |
|
|
خدايا
به روشن فكراني كه اقتصاد را " اصل " مي دانند بياموز كه:
اقتصاد " هدف " نيست،
و به مذهبي ها كه كمال را "هدف " مي دانند،بياموز كه:
اقتصاد هم " اصل " است |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 19:51 توسط سحر |
|
|
.... وخدایا به من زیستنی عطا کن که در لحظه ی مرگ
بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم و مردنی عطا کن که بر بیهودگی اش سوگوار نباشم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 19:46 توسط سحر |
|
|
اگر تنهاترين تنهاها شوم ، بازم خدا هست ، او جانشين همه نداشتن هاست . نفرين و آفرين ها بي ثمر است . اگر تمامي خلق گرگهاي هار شوند و از آسمان هول و کينه بر سرم بارد تو مهربان جاودان آسيب ناپذير من هستي اي پناهگاه ابدی ! تو مي تواني جانشين همه بي پناهي ها شوي
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 19:44 توسط سحر |
|
|
کویر انتهای زمین است ، پایان سرزمین حیات
در کویر گویی به مرز عالم دیگر نزدیکیم
و از آنست که ماوراء الطبیعه را که همواره فلسفه از آن سخن می گوید
و مذهب بدان می خواند در کویر بچشم میتوان دید، میتوان احساس کرد .
و از آنست که همه پیامبران از اینجا برخاسته اند و بسوی شهرها و ابادیها آمده اند .
درکویر خدا حضور دارد !
در کویر بیرون از دیوار خانه ، پشت حصار ده ، دیگر هیچ نیست .
صحرای بیکرانه ی عدم است ، خوابگاه مرگ و جولانگاه هول .
آسمان کویر سراپرده ی ملکوت خداست
و ...بهشت ! بهشت سرزمینی که در آن کویر نیست ،
با نهرهای سرشار از آب زلالش ،
جوی های شیر و عسل و نان بی رنج و آزادی و رهایی مطلقش
، بی دیوار ، بی حصار ، بی شکنجه ، بی شلاق ، بی خان ، بی قزاق ... بی کویر !
شب کویر ! این موجود زیبا و آسمانی که مردم شهر نمیشناسند .
آنچه می شناسند شب دیگری است ، شبی است که از بامداد آغاز می شود .
شب کویر به وصف نمی آید
برگرفته از کتاب هبوط در کویر اثر " دکتر علی شریعتی " |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 19:41 توسط سحر |
|
|
در عجبم از مردمي كه خود زير شلاق ظلم و ستم زندگي مي كنند، و بر حسيني مي گريند كه آزادانه زيست
دکتر علی شریعتی
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 19:38 توسط سحر |
|
|
تو را به جای تمام کسانی که نشناخته ام دوست میدارم
تو را به اندازه ی تمام روزهایی که نزیسته ام دوست میدارم به خاطر عطر نان گرم و عطر آغوشت تو را به خاطر نخستین گلها دوست میدارم تو را به خاطر دوست داشتن دوست میدارم تو را به جای تمام کسانی که دوست نداشته ام دوست می دارم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 16:6 توسط سحر |
|
|
سلام.سال نو رو پیشاپیش به همه تبریک می گم.دوست داشتم یه حرفی با کسایی که از این وبلاگ دیدن میکنن بزنم.من تو وبلاگم سعی کردم بیشتر از دکتر شریعتی صحبت کنم چون واقعا قبولش دارم و با تمام وجودم گفته ها ،اندیشه ها و عقاید این متفکر و اندیشمند بزرگ رو دوست دارم. و تا زنده ام مرید دکتر باقی میمونم واز اندیشه هاش و گفته هاش دفاع میکنم.من شریعتی رو دوست دارم برای اینکه حرف حق رو میزنه وحرف حق هم همیشه تلخه و این طبیعی است که انسانهای بزرگ همیشه مخالف دارند.دکتر شریعتی از نظر خیلی ها امروزه تنهاست ولی من مطمئنم یاد وعقاید دکتر هنوز در وجود و ذهن بسیاری از جوانان و...است.دکتر هیچ گاه تنها نیست و اگر هم تنها بود به قول خود او باز هم خدا با او بود.
یادش گرامی و راهش پر رهرو باد. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 14:23 توسط سحر |
|
|
هميشه،
رفتن رسيدن نيست؛
ولي براي رسيدن،
بايد رفت؛
در بن بست هم،
راه آسمان باز است؛
پرواز بياموز... دكتر علي شريعتي |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 14:18 توسط سحر |
|
|
هنر من و بزرگترین هنر من: فن زیستن در خویش. همین بود که مرا تا حال زنده داشت. همین بود که مرا از اینهمه دیگرها و دیگران بیهوده مصون می داشت. هر گاه با دیگران بودم خود را تنها می دیدم. تنها با خودم، تنها نبودم اما، اما اکنون نمی دانم این "خودم" کیست؟ کدام است؟ هر گاه تنها می شوم گروهی خود را در من می آویزند که منم و من با وحشت و پریشانی و بیگانگی در چهره هر یک خیره می شوم و خود را نمی شناسم! نمی دانم کدامم؟ می بینی که چه پریشانی ها در بکاربردن این این ضمیر اول شخص دارم، متکلم! نمی دانم بگویم از اینها من کدامم یا از اینها من کدام است؟ پس آنکه تردید می کند و در میان این "من" ها سراسیمه می گردد و می جوید کیست؟ من همان نیستم؟ اگر آری پس آنکه این من را نیز هم اکنون نشانم می دهد کیست؟ اوه که خسته شدم! باید رها کنم. رها میکنم اما چگونه می توانم تحمل کنم؟ تا کنون همه رنج تحمل دیگران را داشتم و اکنون تحمل خودم رنج آورتر شده است. می بینی که چگونه از تنهایی نیز محروم شدم؟! « دکترعلی شریعتی » ( هبوط در کویر ) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 14:11 توسط سحر |
|
|
ميان هر رگم از عشق جوي مي جاري ست چنين كه مست تو هستم چه جاي هوشياري است؟ چو برق جستن و خندان به مرگ پيوستن جنون عشق چه زيباست،گرچه بيماريست ز شور عشق،شب و روز،پلك سنگينم به حالتي است كه فارغ ز خواب و بيداريست اگرچه عقل مجال حضور مي طلبد حذر مراست ز ديوانه اي كه آزاري است تو را كه دشنه به اشك آب داده ام ،نه عجب اگر كه تشنه به خون است و زخم او كاري است ببند اين دل ديوانه خوي را كه ازو مرا اميد رهايي بدين گرفتاري ست چو نيست نامه از سويت،نسيم از كويت چه كامكاريم از ياري و هواداري ست؟ طلوع مهر تو در طليعه ي سحر است عبور زورق زر از كران زنگاري ست به بار دانشت،اي دوست،حسرت است مرا اگرچه رمز سبكباليم سبكباري ست افق به سرخي عشق است گاه پروازم كه بال برفيم از خون و شعله گلناري ست به پاسخم غزلي ساز كن كه حافظ گفت: "بنال بلبل اگر با منت سر ياري ست…" (سیمین بهبهانی) تقدیم به او که با هر نفسم هزاران بار دوسش دارم. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 11:36 توسط سحر |
|
|
ما همه نیازمند عشق ایم.عشق بخشی از سرشت انسانی است.به همان اندازه خوردن،نوشیدن،و خفتن.گاهی به هنگام تماشای یک غروب زیبا،خود را کاملاتنها می یابیم و می اندیشیم"این زیبایی اهمیت ندارد،چون کسی را ندارم تا در این زیبایی با او سهیم شوم."
در چنین مواقعی باید بپرسیم:"چند بار نثار کردن عشقمان را از ما خواسته اند و ما امتناع کرده ایم؟چند بار از نزدیک شدن به کسی و گفتن آن که که دوستش داریم،ترسیده ایم؟ نوشته ی پائولو کوئلیو در کتاب مکتوب |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 11:16 توسط سحر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سلام به همه ی عزیزان. من سحر هستم 18 ساله از شمال.امیدوارم از وبلاگم خوشتون بیاد.امیدوارم همتون عاشق باشید و با عشق زندگی کنید.در ضمن این وبلاگ رو فقط به عشق استاد بزرگ زنده یاد شریعتی زدم.
به دلیل علاقه زیادی که به معلم شهید و استاد بزرگوار دکتر علی شریعتی دارم سعی کردم این وبلاگ را با حرفهای زیبای ایشون زیبا کنم.دوست دارم با نظرراتتون منو راهنمایی کنید. |
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1388 شهریور 1388 آبان 1387 مهر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 |
| پیوندها |
|
آوا كيارش عاشقانه هاي من براي تو بهروز حكايت عشق ابليس كوچك دنياي شعر و ترانه دفترچه خاطرات دو عاشق where we roam? تحقيق و پژوهش كلبه بزرگان عاشق دل خسته غزل |
|
RSS
|